مردان اعراف - مطالب شهریور 1394

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

مردان اعراف - مطالب شهریور 1394 ...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

جنگ جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همین مبارزات است. امام خمینی (ره)


در روزگاری نه چندان دور ، و در زمانی که زر و زور و اختناق و نابرابری بشدت حاکم بود ، مردی خدایی قد علم کرد و حاکم ستمگر را خطاب قرار داد که: طغیان نکن و با مردمان کشورت به عدالت رفتار نما ، زیرا فرا گرفته بود که جگونه خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی نمود که بسوی فرعون رهسپار شو و او را با زبان لیّن به توحید و حق دعوت کن ، زیرا او سر به طغیان نموده است.
حاکمان زر و زور او را تمسخر نمودند و گفتند اگر چنین نشود ، چه می کنی ؟ 
مرد خدایی گفت با یاران و سربازانم مانع زورگویی تو خواهیم شد ...
حاکم متکبرگفت، یاران و سربازانت کجایند؟
مرد الهی فرمود: در گهواره اند ...
حدود 15 سال گذشت و مرد الهی به همراه همه یاران و سربازانش ، از جمله آنان که 15 سال قبل در گهواره بودند و حاکمان آنها را تمسخر نموده بودند، قیام کردند و دودمان و بساط حکومت هزاران ساله را درهم ریخته و واژگون ساختند و حکومتی نو با رنگ و بو و معیاری اسلامی بنا نمودند.
حامیان قلدر و زور گوی جهانی که نتوانستند از واژگونی حاکم دست نشانده خود حمایت نمایند ، یکی از حکام دست نشانده خود را تشویق،یاری و اجیر نمودند تا این نهال تازه کاشته شده را از جا برکَنند و بخیال باطل و واهی خود طعمه از دست رفته را باز ستانند ، لذا در سی و یکم شهریور1359 جنگ و یورشی نا برابر رادبرای از ریشه در آوردن این نهال تازه کاشته شده تحمیل نمودند ، غافل از اینکه  میلیونها مرد و زن ، از جمله آن گهواره نشینان سالهای قبل ، همچنان گوش به فرمان آن مرد خدایی و آرمانهایش ایستادگی خواهند نمود..
مقاومت و ایثار و دفاع جانانه از دین و ناموس و تمامیت ارضی خاک عزیز ، هشت سال طول کشید و دنیای زر و زور با همه رذالت ، پستی ، خباثت و جنایاتی که در طول هشت سال از خود نشان داده بود ، عاجزانه مجبور شد حقانیت دفاع مقدس را بپذیرد. 
آن مرد الهی پس از سالها مبارزه و مجاهدت در حالیکه شاهد آزادی و دیدار همه اسرای جنگ نشده بود دار فانی را وداع گفت و در بخشی از وصیت خود فرمود: با دلی‌ آرام‌ و قلبی‌ مطمئن‌ و روحی‌ شاد و ضمیری‌ امیدوار به‌ فضل‌ خدا از خدمت‌ خواهران‌ و برادران‌ مرخص‌ ، و بسوی‌ جایگاه‌ ابدی‌ سفر می‌کنم‌.و به‌ دعای‌ خیر شما احتیاج‌ مبرم‌ دارم‌. و از خدای‌ رحمان‌ و رحیم‌ میخواهم‌ که‌ عذرم‌ را در کوتاهی‌ خدمت‌ و قصور و تقصیر بپذیرد ... و از ملت‌ امیدوارم‌ که‌ با قدرت‌ و تصمیم‌ اراده‌ به‌ پیش‌ روند و بدانند که‌ با رفتن‌ یک‌ خدمتگزار در سدّ آهنین‌ ملت‌ خللی‌ حاصل‌ نخواهد شد که‌ خدمتگزاران‌ بالا و والاتر در خدمتند، و الله نگهدار این‌ ملت‌ و مظلومان‌ جهان‌ است‌.
و اکنون مرد الهی دیگری آن نهال را که تبدیل به درختی تنومند گردیده را حراست و مدیریت می نماید و البته حاکمان زر و زور جهانی و گرگهای درنده هنوز در پیِ فرصت می باشند تا بر این خاک نفوذ نمایند ....


تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

داستان , داستان های آموزنده , داستان های پندآموز , حکایت , داستان آموزنده , داستان کوتاه و آموزنده , داستان پندآموز ,حکایت پندآموز, حکایت های ایرانی , داستان های خارجی , داستان عاشقانه

داستانی آموزنده :

دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت ، فیلم عکاسی و اجناس دیگری پهن کرده بود.دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است. آن زمان تلفنهای عمومی با سکه‌های دو ریالی کار میکرد.جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم:«دو زاری بده.» او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: «این‌ها صلواتی است.»

گفتم: «یعنی چه؟»
گفت:«برای سلامتی خودت صلوات بفرست»و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد: «دو ریالی صلواتی موجود است.» باورم نشد ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم همین را گفت.
گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می‌دهی؟ 
با کمال سادگی گفت: ۲۰۰ تومان ، که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای اینکه کار مردم راه بیفته دو ریالی می‌گیرم و صلواتی می‌دهم.مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کرده بودند . بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دستفروش از من خوشبخت‌تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد.در صورتیکه من تاکنون به جرأت می‌توانم بگم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم.احساساتی شدم و دست کردم یه ده تومانی به طرف او گرفتم ، 
آن جوان با لبخندی مملو از صفا بمن گفت: «برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.» 
بار دیگر یک اسکناس صـد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف دارم ، مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم. به او گفتم: چه کاری می‌توانم برایت بکنم؟
گفت: «خیلی کارها آقا!.. شغل شما چیست؟» گفتم: «پزشکم.»
گفت: آقای دکتر شبهای جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمی‌دانید چقدر ثواب داره! صورتش را بوسیدم و در حالیکه گریان شده بودم سوار اتومبیلم شدم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم، ما کجا اینها کجا ؟! از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم با این مضمون نوشتند که : «شبهای جمعه مریض صلواتی می‌پذیریم » دوستان و آشنایان طعنه‌ام زدند، اما گفته‌های آن دست‌فروش در گوشـم همیشه طنین‌انداز بود و این بیت سعدی که :
گفت ، باور نمی‌کردم که تو را
بانگ مرغی ، چنین کند مدهوش
گفت ، این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح‌گوی و ما خاموش


تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394 | 07:23 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
اگر می خواهید از سوءظن ، درگیر شدن و متهم شدن به پرخاشگری و ... محفوظ بمانید
لطفاً تُن صدای خود را در حالت نُرمال و معمولی قرار دهید!!! 
جملات تصویری فلسفی, جملات تصویری زیبای فلسفی

تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394 | 06:36 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
السلام علیک یا ابا جعفر یا محمد بن علی ایها الباقر یابن رسول الله
امام باقر علیه السلام به جابر جعفی فرمود : 
ای جابر آگاه باش ، زمانی از دوستان ما به حساب می آیی که اگر تمام اهل یک شهر بگویند که تو مرد بدی هستی (یا انتقادت گویند) سخن آنان غمگین و متاثرت نکند ، و اگر همه آنان گفتند تو مرد شایسته و خوبی هستی مسرور و خوشحالت ننماید ، بلکه اعمال و رفتارت را به کتاب خدا عرضه کن ، اگر دیدی کردار و گفتارت مانند قرآن است و در راه قرآن قدم بر می داری حرام هایش را ترک می کنی و خواسته های آن کتاب مقدس را با علاقه و میل انجام می دهی و از کیفر هایی که در راه آن آمده خائف و ترسانی در روش خود پا برجا و شادمان باش و بدان که گفته های مردم به تو زیانی نمی رساند.(خوشحال باش که پشت سرت حرف می زنند ، زیرا گناهان تو را به حساب آنها می نویسند و ثوابهایش را به حساب تو) ولی اگر کارها و رفتارت مخالف قرآن بود و بر خلاف کتاب خدا قدم بر می داری ، چه چیز تو را از خودت غافل و بی خبر ساخته است . الحدیث جلد 2 

تاریخ : یکشنبه 29 شهریور 1394 | 10:25 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

شهادت امام محمد باقر علیه السلام را تسلیت 

عرض می نمایم.

وفات حضرت خدیجه (س)

نام امام پنجم محمد ، فرزندِ امام سجاد علیه ‏السلام و نام مادر گرامیشان «فاطمه» است که دختر امام حسن مجتبـی علیه ‏السلام است. امام باقر علیه ‏السلام در روز سوم ماه صفر در شهر مدینه به دنیا آمد و چون در علم و دانش از همه مـردم زمان خودشان داناتر بود و رازهای بزرگ علمـی و مسایل پیچیده دانش را کشف می کرد ، به ایشان لقب « باقـر العلوم » دادند ، یعنی کسی که عِلم ها رامی شکافد. امام محمد باقـر علیه ‏السلام ، در جریان کربلا حضـور داشتند و سن مبارک ایشان، چهار سال بود. کنیه وی را بعضی ابو جعفر و برخی ابو جعفر اول خوانده اند.



تاریخ : یکشنبه 29 شهریور 1394 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

متنی تامل برانگیز از یک ناشناس:

فرزند عزیزم !
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خـوردن ، لباس هایم را کثیف کردم و یا .... نتوانستم لباسهـایم را بپوشـم،
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است ، صبور باش و درکم کن.
به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم!
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانـی را برایت تعریف کنم!
وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن!
وقتی بی خبـر از پیشرفت ها و دنیـای امـروز ، سئوالاتی می کنم با تمسخـر به من ننگر!
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبـی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده و عصبانی نشو!
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده،همانگونه که تو اولین قدم هایت را در کنار من برداشتی!
زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ، عصبانی نشو ، روزی خود می فهمی!
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته و عصبانی نشو ، یاریم کن، همانگونه که من یاریت کردم!
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برسانم.
فرزند دلبندم دوستت دارم ، لطفاً مرا سرزنش مکن!


تاریخ : چهارشنبه 25 شهریور 1394 | 01:15 ق.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

ازدواج آسمانی ولی خدا علی علیه السلام با دختر رسول خدا فاطمه سلام الله علیها مبارکباد.

علی علیه السلام وارد شد، سلام کرد و در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشست. چشمان خود را بر زمین دوخت. شرم از پیامبر مانع گفتن خواسته اش می شد. پیامبر صلی الله علیه و آله که خود علی را بزرگ کرده و از روحیات او باخبر است، سکوت را شکست و فرمود: «می بینم برای حاجتی اینجا آمده ای. خواسته ات را بر زبان آور و آنچه در دل داری بازگو که خواسته ات پیش من پذیرفته است».

علی علیه السلام که برای خواستگاری دختر پیامبر به خانه ایشان رفته بود، با سخنانی شیرین خواسته اش را چنین بازگو کرد: «پدر ومادرم فدای شما، وقتی خردسال بودم مرا از عمویتان ابوطالب و فاطمه بنت اسد گرفتید. با غذای خود و به اخلاق و منش خود بزرگم کردید. نیکی و دل سوزی شما درباره من از پدر و مادرم بیشتر و بهتر بود. تربیت و هدایتم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خداسوگند ذخیره دنیا و آخرتم می باشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمده ام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا می پذیرید؟» چهره پیامبر چون گل شکفته شد. گویا انتظار این لحظه را می کشید. خوشحال شد، ولی جواب قطعی را برعهده فاطمه(س) گذاشت.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ماجرای خواستگاری پسر عموی خویش را برای دخترش بازگو کرد و فرمود: «دختر عزیزم! تو علی را خوب می شناسی و به سابقه ایمان و خویشاوندی و فضیلت و پارسایی او آگاهی داری. من همیشه آرزو داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی درآورم که بهترین مرد روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی باشی؟»فضای اتاق لحظاتی غرق در سکوت بود؛ سکوت از سر حیا. فاطمه خاموش ماند و چیزی نگفت. نغمه تکبیر پیامبر بلند شد: «اللّه اکبر! فاطمه راضی است. سکوت او نشانه رضایت اوست». واکنش فاطمه(س) در برابر خواستگاران قبلی، برگرداندن چهره و اظهار ناراحتی بود، اما این بار با سکوت خود صد سخن گفت و روی خود را هم بر نگرداند. آن حضرت نزد علی علیه السلام که در انتظار پاسخ بود برگشت و رضایت فاطمه را خبر داد.


تاریخ : سه شنبه 24 شهریور 1394 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
السلام علیک یا محمد بن علی ایها التقی و الجواد

..... مامون و بنی عباس برای اینکه نشان دهند امام جواد علیه السلام از علم و دانش بهره ای ندارند ، جلسه ای تشکیل و عباسیان از میان دانشمندان ، «یحیى بن اكثم‌» را (به دلیل شهرت علمى وى) انتخاب كردند و مامون جلسه‌اى براى سنجش میزان علم و آگاهى امام جواد علیه السلام ترتیب داد. در آن مجلس یحیى رو به مامون كرد و گفت : اجازه مى‌دهى سؤالى از این جوان بنمایم؟  
مامون گفت: از خود او اجازه بگیر.  
یحیى از امام جواد علیه السلام اجازه گرفت. امام فرمودند: هر چه مى‌خواهى بپرس. 
یحیى گفت: درباره شخصى كه محرم بوده و در آن حال حیوانى را شكار كرده است، چه مى‌گویید؟
امام جواد علیه السلام فرمودند: 
آیا این شخص، شكار را در حل (خارج از محدوده حرم) كشته است‌یا در حرم؟ عالم به حكم حرمت‌شكار در حال احرام بوده یا جاهل؟ عمدا كشته یا بخطا؟ آزاد بوده یا برده؟ صغیر بوده یا كبیر؟ براى اولین بار چنین كارى كرده یا براى چندمین بار؟ شكار او از پرندگان بوده یا غیر پرنده؟ از حیوانات كوچك بوده یا بزرگ؟ باز هم از انجام چنین كارى ابا ندارد یا از كرده خودپشیمان است؟ در شب شكار كرده یا در روز؟ در احرام عمره بوده یا احرام حج؟!  
یحیى بن اكثم از این همه فروع كه امام براى این مسئله مطرح نمودند ، متحیر شد و آثار ناتوانى و زبونى در چهره‌اش آشكار گردید و زبانش به لكنت افتاد به طورى كه حضار مجلس ناتوانى او را در مقابل آن حضرت ، نیك دریافتند

تاریخ : دوشنبه 23 شهریور 1394 | 04:17 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
شهادت جانسوز امام محمد تقی ، جواد الائمه علیه السلام را تسلیت عرض می نمایم. 
تولد و دوران امامت ایشان:

امام محمد بن علی علیه السلام معروف به جواد الائمه ، تقی و با کنیه ابو جعفر ثانی در دهم رجب دیده به جهان گشود . نام پدرش امام علی بن موسی الرضا (ع) امام هشتم شیعیان و مادرش خیزران می‏باشد.

امام محمد تقی (ع) پس از شهادت پدرش امام رضا (ع) درسال 203 قمری ، مقام منیع   امامت را در هشت‏ سالگی و بمدت 16 سال بر عهده داشت و مکتب علمی و اجتماعی شیعه را جلوه ای خاص بخشید ، مامون عباسی (هفتمین خلیفه سلسله عباسیان) پس از شهادت امام رضا (ع( از امام جواد (ع) دل جویی کرد و دخترش ام الفضل را به عقد وی درآورد.

چگونگی شهادت: 
تلاشهای چشمگیر امام محمد تقی ، جواد الائمه علیه السلام ، عباسیان را آنچنان غافلگیر نمود که نتوانستند حضرت را تحمل نمایند و سرانجام با توطئه معتصم خلیفه عباسی و جعفر ، پسر مأمون ، سمی را در انگور تزریق کردند و برای ام ‏فضل فرستادند. ام فضل نیز آن را در میان کاسه ‏ای گذاشت و جلو امام جواد علیه‏ السلام نهاد و از آن انگور بسیار توصیف کرد. سرانجام آن حضرت از انگور خوردند و طولی نکشید که آثار سم را در خود احساس کردند. در همان حال ام ‏فضل پشیمان شد و گریه کرد. حضرت به او فرمود: «چرا گریه می‏کنی؟ اکنون گریه تو سودی ندارد. این را بدان که به سبب این جنایت ، به چنان دردی مبتلا می‏ شوی که هرگز علاج ندارد و چنان به تنگدستی افتی که جبران ‏پذیر نباشد». بر اثر نفرین آن حضرت ، ام ‏فضل به دردی بیمار شد که همه اموالش را در راه معالجه آن مصرف کرد ، ولی سودی نبخشید و با نکبت بارترین وضع به هلاکت رسید. برادرش جعفر نیز در حال مستی به چاه افتاد و جسد بی‏جانش را از چاه بیرون آوردند. 


تاریخ : دوشنبه 23 شهریور 1394 | 10:50 ق.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
خدا قوت ای امام، رهبر، زعیمِ، جانباز، بسیجی، ... و انقلابیِ شجاع و خستگی ناپذیر. 

کلام طوفانیت بار دیگر رژیم غاصب ، نامشروع ، پوشالی و کودک کشِ صهیونیستی را نشانه و همچون غبارِ آلوده ای به هوا پراکنده کرد. عمرت تا ظهور و تحقق دولت یار (عج) برقرار باد . لا حول ولا قوة الّا با اللّه.



مقام معظم رهبری امام خامنه ای در بخشی از سخنان روز چهارشنبه 94/6/18 فرمودند:
. برخی صهیونیست‌ها گفته‌اند با توجه به نتایج مذاکرات هسته‌ای ، ۲۵ سال از دغدغه‌ی ایران آسوده شده‌ایم ، اما ما به آنها می‌گوییم ، شما ۲۵ سال آینده را ، اصولاً نخواهید دید و به فضل الهی ، چیزی به نام رژیم صهیونیستی در منطقه وجود نخواهد داشت.
در همین مدت نیز روحیه اسلامی مبارز، حِماسی و جهادی، صهیونیستها را راحت نخواهد گذاشت. 


تاریخ : چهارشنبه 18 شهریور 1394 | 11:38 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید