مردان اعراف - مطالب آذر 1394

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

مردان اعراف - مطالب آذر 1394 ...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)
          نی نی شكلكنی نی شكلكنی نی شكلكنی نی شكلك
نهم ربیع الاول سالروز آغـاز ولایت و امامت و زعامت آخـرین سحاب رحمت ، نـاجی امت و یگانه ذریـه ذخیـره دودمـان آل طاها , صاحب العصر و زمان ، مولای منتظران ، اباصالح المهـدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بر همه ستمدیدگان ، مستضعفان ، آزادگان ، عدالت خواهان ، محبان ، منتظران و چشم انتظاران ظهورش                                       تبریک و تهنیت باد.


جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

سر خوش آن عیدی که آن بانی نور                 از کنار کعبه بنماید ظهور

      قلب ها را مهر هم عهدی زند                   از حرم بانگ اناالمهدی زند


جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

قال الامام المهدی علیه السلام:

أَنَّهُ مَنِ اتَّقى رَبَّهُ مِنْ إِخْوانِكَ فِی الدّینِ وَأَخْرَجَ مِمّا عَلَیْهِ إِلى مُسْتَحِقّیهِ، كانَ آمِناً مِنَ الْفِتْنَهِ الْمُبْطِلَهِ، وَمِحَنِهَا الْمُظْلِمَهِ الْمُظِلَّهِ وَمَنْ بَخِلَ مِنْهُمْ بِما أَعارَهُ اللّهُ مِنْ نِعْمَتِهِ عَلى مَنْ أَمَرَهُ بِصِلَتِهِ، فَإِنَّهُ یَكُونُ خاسِراً بِذلِكَ لاُِولاهُ وَآخِرَتِهِ.

همانا، كسى كه در حقوق برادران دینى تو، حریم الهى را نگه دارد و حقوق مالى اى را كه بر گردن دارد، به مستحقش برساند، از فتنه اى كه انسان را به راه باطل مى كشاند، و از محنت هاى تاریكى كه سایه بر آن افكنده، ایمن خواهد بود، و كسى كه بخل ورزد و از نعمت هایى كه ایزد، به عاریت، در اختیار او گذاشته است، به مستحقش ندهد، در دنیا و آخرت زیانكار خواهد بود. (احتجاج ـ بحارالأنوار)

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

قال الامام المهدی علیه السلام:

لَوْ أَنَّ أَشْیاعَنا وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ عَلَى اجْتِماع مِنَ الْقُلُوبِ فِى الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ عَلَیْهِمْ لَما تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الُْیمْنُ بِلِقائِنا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعادَةُ بِمُشاهَدَتِنا. (طبرسی، احتجاج، ج 2، ص 600، ش 360

اگر شیعیان ما ـ كه خداوند آنها را به طاعت و بندگى خویش موفّق بدارد ـ در وفاى به عهد و پیمان الهى اتّحاد و اتّفاق مىداشتند و عهد و پیمان را محترم مى شمردند، سعادت دیدار ما به تأخیر نمى افتاد و زودتر به سعادت دیدار ما نائل مى شدند.

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

قال الامام المهدی علیه السلام:

إِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِكُمْ، وَلا ناسینَ لِذَكْرِكُمْ، وَلَوْلا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ الَّلأْواءُ وَاصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ.

ما در رسیدگى و سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و یاد شما را از خاطر نبرده ایم كه اگر جز این بود، دشوارى ها و مصیبت ها بر شما فرود مى آمد و دشمنان، شما را ریشه كن مى نمودند. (احتجاج ـ بحارالأنوار)

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

قال الامام المهدی علیه السلام:

أَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَهُ فَارْجِعوُا فیها إِلى رُواهِ حَدیثِنا، فَإِنَّهُمْ حُجَّتی عَلَیْكُمْ وَأَنَا حُجَّهُ اللّهِ عَلَیْهِمْ. (كمال الدین ـ بحارالأنوار)

امّا در رویدادهاى زمانه، به راویان حدیث ما رجوع كنید. آنان، حجت من بر شمایند و من، حجّت خدا بر آنانم.



تاریخ : دوشنبه 30 آذر 1394 | 02:40 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
سیدی یا بن الحسن ، مولا و امام ارض و سماء ، مهدی جان!
شهادت جانسوز امام و پدر بزرگوارتان حضرت امام حسن عسکری را تعزیت و تسلیت عرض می نمایم. 

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

در خردسالی سایه پدر بسی موجب ارامش خاطر نازنین تان می شد ، لیکن مشیت الهی بر این مقرر گردید که در این ایام داغدار امام و پدر جوانتان باشید. اکنون ما پس از یکهزار و یکصد و اندی سال ، شهادت می دهیم که امام بر حق و اخرین ذخیره الهی پس از پدر ارجمندتان حضرت حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی علیهم السلام شما هستید.   

 
آغاز امامت و ولایت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف 
مبارک باد.


امام زمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمودند:
از خدا بترسید و تسلیم ما شوید و کارها را به ما واگذارید، برماست که شما را از سرچشمه سیراب برگردانیم، چنان که بردن شما به سرچشمه از ما بود، در پی کشف آنچه از شما پوشیده شده نروید و مقصد خود را با دوستی ما بر اساس راهی که روشن است به طرف ما قرار دهید. (بحار)




تاریخ : یکشنبه 29 آذر 1394 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
 
پندى جامع از امام حسن عسکری علیه السلام

«أُوصیكُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ الْوَرَعِ فى دینِكُمْ وَالاِْجْتَهادِ لِلّهِ وَ صِدْقِ الْحَدیثِ وَ أَداءِ الأَمانَةِ
إِلى مَنِ ائْتَمَنَكُمْ مِنْ بَرٍّ أَوْ فاجِر وَ طُولُ السُّجُـودِ وَ حُسْنِ الْجَـوارِ. فَبِهذا جـاءَ مُحَمَّدٌ
(صلى الله علیه وآله وسلم) صَلُّوا فى عَشائِرِهِمْ وَ اشْهَـدُوا جَنائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضاهُمْ
وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ، فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُمْ إِذا وَرَعَ فى دینِهِ وَ صَـدَقَ فى حَدیثِهِ وَ أَدَّى الاَْمانَةَ
وَ حَسَّنَ خُلْقَهُ مَعَ النّاسِ قیلَ: هـذا شیعِىٌ فَیَسُرُّنى ذلِكَ. إِتَّقُـوا اللّهَ وَ كُونُوا زَیْنًا وَ لا
تَكُونُوا شَیْنًا ، جُرُّوا إِلَیْنا كُلَّ مَوَدَّة وَ ادْفَعُوا عَنّا كُلَّ قَبیح ، فَإِنَّهُ ما قیلَ فینا مِنْ حَسَن
فَنَحْنُ أَهْلُهُ وَ ما قیلَ فینا مِنْ سُوء فَما نَحْنُ كَذلِكَ.»:
لَناحَقٌّ فى كِتابِ اللّهِ وَ قَرابَةٌ مِنْ رَسُولِ اللّهِ وَ تَطْهیـرٌ مِنَ اللّهِ لا یَدَّعیهِ أَحَدٌ غَیْـرُنا إِلاّ
كَذّابٌ. أَكْثِرُوا ذِكْرَ اللّهِ وَ ذِكْرَ الْمَوْتِ وَ تِلاوَةَ الْقُرانِ وَ الصَّلاةَ عَلَى النَّبِىِّ(صلى الله علیه
و آله وسلم) فَإِنَّ الصَّـلاةَ عَلى رَسُـولِ اللّهِ عَشْـرُ حَسَنات ، إِحْفَظُـوا ما وَصَّیْتُكُمْ بِهِ وَ
أَسْتَوْدِعُكُمُ اللّهَ وَ أَقْرَأُ عَلَیْكُمْ السَّلامَ.»  
(بحارالانوار ج 5)
شما را به تقواى الهى و پارسایى در دینتان و تلاش براى خدا و راستگویى و امانت
دارى درباره كسى كه شما را امین دانسته ـ نیكوكار باشد یا بدكار ـ و طول سجود و
حُسنِ همسایگى سفارش مىكنم. محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) براى همین آمده
است. در میان جماعت هاى آنان نماز بخوانید و بر سـر جنازه آنهـا حاضـر شوید و
مریضانشان را عیادت كنید. و حقوقشان را ادا نمایید ، زیرا هـر یك از شما چون در
دینش پارسا و در سخنش راستگو و امانتـدار و خـوش اخلاق با مـردم باشد ، گفته
مىشود: این یك شیعه است، و این كارهاست كه مرا خوشحال مى سازد.
تقواى الهى داشته باشید، مایه زینت باشید نه زشتى، تمام دوستى خود را به سوى
ما بكشانید و همه زشتى را از ما بگردانید ، زیرا هر خوبى كه درباره ما گفته شود ما
اهل آنیم و هر بدى درباره ما گفته شود ما از آن به دوریم. در كتابخدا براى ما حقّى
و قرابتى از پیامبـر خداست و خداوند ما را پاك شمـرده ،،، احدى جز ما مدّعى این
مقام نیست، مگر آن كه دروغ مى گوید. زیاد به یاد خدا باشید و زیاد یاد مرگ كنید
و زیاد قـرآن را تلاوت نمایید ،، و زیاد بر پیغمبـر (صلى الله علیه وآله وسلم) سلام و
تحیّت بفرستید.زیرا صلوات بر پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) ده حسنه دارد.
آنچه را به شما گفتم حفظ كنید و شما را به خدا مى سپارم ، و سلام بر شما.
 



تاریخ : شنبه 28 آذر 1394 | 01:59 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
شهادت مظلومانه امام حسن عسکری علیه السلام را به فرزند برومندش 
و آخرین ذخیره الهی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف 
تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.  


ابوالادیان میگوید:من خدمت حضرت امام حسن عسکری(ع) میکردم.نامه های آن حضرت را به شهـرها می بردم. در مرض موت ، روزی من را طلب فـرمود و چند نامه ای نوشت به مدائن تا آنها را برسانم. سپس امام فرمود: پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهی شد و صدای گریه و شیـون از خانه من خواهـی شنید ، و در آن موقع مشغـول غسل دادن من خواهند بود.

ابوالادیان به امام عرض می کند: ای سید من، هرگاه این واقعه دردناک روی دهد، امامت با کیست؟ 
فرمود: هر که جواب نامه من را از تو طلب کند.
ابوالادیان می گوید: دوباره پرسیدم علامت دیگری به من بفرما. 
امام فرمود: هرکه بر من نماز گزارد. 
ابوالادیان می گوید: باز هم علامت دیگری بگو تا بدانم. 
امام می گوید: هر که بگوید که در همیان چه چیز است او امام شماست. 
ابوالادیان می گوید: مهابت و شکوه امام باعث شد که نتوانم چیز دیگری بپـرسم. رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم. وقتی به در خانه امام رسیدم صدای شیون و گریه از خانه امام بلند بود.داخل خانه امام، جعفر کذاب برادر امام حسن عسکری را دیدم که نشسته و شیعیان به او تسلیت می دهند و به امامت او تهنیت می گویند. من از این بابت بسیار تعجب کردم ، پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم ، اما او جوابی نداد و هیچ سؤالی نکرد. 
چون بدن مظهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود، خادمی آمد و جعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند. چون جعفـر به نماز ایستاد ، طفلی گندمگون و پیچیده موی، گشاده دندانی مانند پاره ماه بیرون آمد و ردای جعفر را کشید و گفت: ای عمو پس بایست که من به نماز سزاوارترم.
رنگ جعفر دگرگون شد. عقب ایستاد. سپس آن طفل پیش آمد و بر پدر نماز گزارد و آن جناب را در پهلوی امام علی النقـی علیه السلام دفن کرد. سپس رو به من آورد و فرمود: جواب نامه ها را که با تو است تسلیم کن ..... من جواب نامه را به آن کودک دادم. پس «حاجزوشا» از جعفر پرسید: این کودک که بود، جعفر گفت: به خدا قسم من او را نمی شناسم و هرگز او را ندیده ام.
در این موقع، عده ای از شیعیان از شهر قم رسیدند، چون از وفات امام (ع) با خبر شدند، مردم به جعفر اشاره کردند. چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسیدند: بگو که نامه هایی که داریم از چه جماعتی است و مالها چه مقدار است؟ جعفر گفت: ببینید مردم ، از من علم غیب می خواهند! در آن حال خادمی از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت: ای مردم قم با شما نامه هایی است از فلان و فلان و همیانی (کیسه ای) که در آن هزار اشرفی است که در آن ده اشرفی است با روکش طلا.
شیعیانی که از قم آمده بودند گفتند: هر کس تو را فرستاده ، امام زمان است ، این نامه ها و همیان را به او تسلیم کن. جعفر کذاب نزد معتمد خلیفه آمد و جریان واقعه را نقل کرد. معتمد گفت: بروید و در خانه امام حسن عسکری (ع) جستجو کنید و کودک را پیدا کنید. رفتند و از کودک اثری نیافتند. ناچار «صیقل» کنیز حضـرت امام عسکـری (ع) را گرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اینکه او حامله است ، ولی هرچه بیشتـر جستند کمتر یافتند.

تاریخ : جمعه 27 آذر 1394 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
میرداماد سوار بر اسب در جاده جلو می رفت. شاه عباس صفوی و همراهانش کمی جلوتر بودند. شیخ بهائی سوار بر اسب چابکی جلوتر از همه پیش می رفت.
اسب شیخ جست و خیز می کرد و سوارش محکم به زین چسبیده بود تا زمین نخورد.
میرداماد سرعت اسبش را زیادتر کرد اما اسب نمی توانست اندام سنگین او را جلو ببرد.
شاه عباس مثل بسیاری از مردم بر این باور بود که میان دانشمندان هم مثل سیاستمداران حسادت وجود دارد.
شاه به میرداماد نزدیک شد و با لبخند به شیخ اشاره کرد و گفت: «جناب میر،‌ می بینید که این شیخ پای بند ادب نیست و بی توجه به حضور این همه آدمهای بزرگوار از جمله جنابعالی جلوتر از همه می رود.»
میرداماد مقصود مؤذیانه شاه را فهمید و پاسخ داد: «اینطور نیست، شیخ انسان دانشمند و بزرگی است و اسب او از اینکه چنین شخصی بر پشتش سوار شده از خوشحالی جست و خیز می کند و شیخ را جلوتر از همه می برد.»
شاه اسبش را تاخت و به شیخ بهائی رسید. شیخ گفت: «این اسب خیلی سرکش است و تا به مقصد برسیم مرا بیچاره می کند.» شاه مؤذیانه گفت: «علتش این است که شما لاغر هستید و به اندازه کافی بر پشت اسب فشار نمی آید ،‌ درست برعکس میرداماد که با جثه سنگینش، اسب را خسته می کند. شاه ادامه داد: تا جایی که من دیده ام ، متفکران در غذا خوردن قناعت می کنند و به همین علت لاغر هستند ، مثل جنابعالی ، ولی میرداماد ، آن قدر در خوردن حریص است که چنین جثه ای دارد.» شیخ آهی کشید و گفت: «این طور نیست، میر فقط در اندوختن دانش حرص می¬زند و بزرگی جثه او مادرزادی است و ربطی به پرخوری ندارد. و اسب او به علت حمل وجودی گرانقدر که کوهها هم تحمل سنگینی دانش او را ندارند خسته شده است."
شاه عباس که متوجه اعتماد متقابل دو دانشمند شد سکوت کرد و به فکر فرورفت.

تاریخ : جمعه 27 آذر 1394 | 01:43 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
نقل  است که به ابو سعید ابوالخیر گفتند :

فلانی شاهکار می کند ، چرا که قادر است پرواز کند. 

گفت: این که مهم نیست، مگس هم می پرد. 
 

گفتند: فلانی را چه می گویی؟ که روی آب راه می رود! 
 

گفت: اهمیت ندارد، تکه ای چوب نیز همین کار ﺭا می کند.
 

پرسیدند: چه چیزی در نظر شما شاهکار است؟ 
 

گفت: این که در میان مردم 
زندگی کنی ،  ولی هیچ گاه به کسی زخم زبان نزنی ،

دروغ نگویی ، کلک نزنی و سوء استفاده نکنی. 
 

به هوا بپری ، مگسی باشی

و بر آب روی ، خسی باشی... 

 
دلی بدست آر ، تا کسی باشی





تاریخ : جمعه 27 آذر 1394 | 12:21 ق.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

مرد درویش به دیوار تکیه زده و به آدم هایی که در کوچه رفت و آمد می کردند، نگاه می کرد. گرسنگی آزارش می داد و لباس هایش پر از وصله بود. در حال فکر کردن به تیره روزی خود بود که صدای بلندی به گوشش رسید: دور شوید راه را خلوت کنید! جناب وزیر از راه می رسند! با شنیدن این صدا همه به کناری رفتند و تخت یحیای وزیر که بر دوش چهار غلام حمل می شد از دور پیدا شد. ده غلام از پیش تخت و ده غلام به دنبال آن حرکت می کردند. هنگامی که تخت از جلوی درویش عبور می کرد، شال کمر یکی از غلامانی که به دنبال تخت حرکت می کرد باز شد و در نزدیکی درویش بر زمین افتاد. غلام با عجله شال را از زمین برداشت و مشغول بستن آن به دور کمر شد. درویش در این فرصت، غلام را خوب نگاه کرد. لباس هایش از پارچه ی اطلس دوخته شده و شال کمرش زربافت بود. کفش های گران قیمتی به پا داشت و به موهایش روغنی خوشبو مالیده بود که عطر آن مشام درویش را نوازش می داد. غلام با سرعت شال کمرش را بست و به دنبال تخت وزیر دوید و از درویش دور شد. درویش آه بلندی کشید. سرش را بسوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! بنده پروردن را از یحیای وزیر یاد بگیر!

مدتی از این ماجرا گذشت. روزی درویش از خیابان اصلی شهر عبور می کرد که دید عده ای از مردم در جایی جمع شده اند. خود را به آن ها رساند. دید که غلامی را شلاق می زنند. خوب که دقت کرد، متوجه شد که این همان غلامی است که مدتی پیش همراه یحیای وزیر بود. از مردی که کنارش ایستاده بود پرسید: برای چه این غلام را شلاق می زنند. مرد گفت: یحیای وزیر به پادشاه خیانت کرده. او مقداری از جواهرات سلطنتی را دزدیده و در جایی پنهان کرده. اکنون یحیای وزیر و تمام غلامانش زیر شلاق و شکنجه هستند تا جای جواهرات را بگویند. 

درویش به غلام نگاه کرد ، چهره اش از شدت درد به هم فشرده و لباس هایش از ضربات شلاق پاره شده بود. ولی آن چه باعث تعجب درویش شده بود این بود که غلام، لب از لب باز نمی کرد و حرفی نمی زد.درویش نزدیک تر رفت و به غلام گفت: چرا جای جواهرات را نمی گویی تا از این عذاب نجات پیدا کنی؟ غلام صورت خاک آلوده اش را به سوی درویش برگرداند و گفت: من نان و نمک یحیای وزیر را خورده ام. چطور می توانم به او خیانت کنم؟

درویش در حالی که سخت به فکر فرو رفته بود، بسوی خانه به راه افتاد. هنگام شب، وقتی که درویش به خواب رفت، صدایی شنید که به او می گفت: تو به ما گفتی که بنده پروردن را از یحیای وزیر یاد بگیریم! حال ما به تو می گوییم راه و رسم بندگی را از غلام او یاد بگیر. درویش از خواب پرید. اشک پهنای صورتش را خیس کرده بود... 

برگرفته از مثنوی مولوی



تاریخ : پنجشنبه 26 آذر 1394 | 02:56 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
میرداماد سوار بر اسب در جاده جلو می رفت. شاه عباس صفوی و همراهانش کمی جلوتر بودند. شیخ بهائی سوار بر اسب چابکی جلوتر از همه پیش می رفت.
اسب شیخ جست و خیز می کرد و سوارش محکم به زین چسبیده بود تا زمین نخورد.
میرداماد سرعت اسبش را زیادتر کرد اما اسب نمی توانست اندام سنگین او را جلو ببرد.
شاه عباس مثل بسیاری از مردم بر این باور بود که میان دانشمندان هم مثل سیاستمداران حسادت وجود دارد.
شاه به میرداماد نزدیک شد و با لبخند به شیخ اشاره کرد و گفت: «جناب میر،‌ می بینید که این شیخ پای بند ادب نیست و بی توجه به حضور این همه آدمهای بزرگوار از جمله جنابعالی جلوتر از همه می رود.»
میرداماد مقصود مؤذیانه شاه را فهمید و پاسخ داد: «اینطور نیست، شیخ انسان دانشمند و بزرگی است و اسب او از اینکه چنین شخصی بر پشتش سوار شده از خوشحالی جست و خیز می کند و شیخ را جلوتر از همه می برد.»
شاه اسبش را تاخت و به شیخ بهائی رسید. شیخ گفت: «این اسب خیلی سرکش است و تا به مقصد برسیم مرا بیچاره می کند.» شاه مؤذیانه گفت: «علتش این است که شما لاغر هستید و به اندازه کافی بر پشت اسب فشار نمی آید ،‌ درست برعکس میرداماد که با جثه سنگینش، اسب را خسته می کند. شاه ادامه داد: تا جایی که من دیده ام ، متفکران در غذا خوردن قناعت می کنند و به همین علت لاغر هستند ، مثل جنابعالی ، ولی میرداماد ، آن قدر در خوردن حریص است که چنین جثه ای دارد.» شیخ آهی کشید و گفت: «این طور نیست، میر فقط در اندوختن دانش حرص می¬زند و بزرگی جثه او مادرزادی است و ربطی به پرخوری ندارد. و اسب او به علت حمل وجودی گرانقدر که کوهها هم تحمل سنگینی دانش او را ندارند خسته شده است."
شاه عباس که متوجه اعتماد متقابل دو دانشمند شد سکوت کرد و به فکر فرورفت.

تاریخ : پنجشنبه 26 آذر 1394 | 12:48 ق.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

شیخ بهایى روزى از بازار اصفهان می‏ گذشت، در یک گوشه دور افتاده بازار توى یک مغازه کوچک و رنگ و رو رفته که نور باریکى از سقف آن به داخل دکان مى ‏تابید و در و دیوارش را روشن مى ‏ساخت، ناگهان چشمش به پیـرمردى افتاد که عمـرش بیش از 90 سال مى‏ گذشت و در آن حال مشته سنگینى بدست داشت و مشغول کوبیدن به تخت گیـوه بود . شیخ بهایـى با دیدن پیرمرد دلش به حال او سوخت و به داخل مغازه رفت و از پیرمرد پرسید: تو چـرا در جوانى اندوخته و پس اندازى براى خود گِرد نیاوردى تا در سن پیرى مجبور به کار کردن نباشى؟ 
پیرمرد سرش را از روى گیوه برداشت و نگاه نافذش را بر روى شیخ بهایـى انداخت ولى چیـزى نگفت. شیـخ دست پیش برد و مشته را از دست پیـرمرد گـرفت و با علمـى که داشت آن را تبدیل به طلا کرد و بعد زیر نورى که از سقف به روى پیشخوان مى‏ تابید جلو پینه دوز گذاشت. مشته فولادى سنگین وزن که در آن لحظه تبدیل به طلا شده بود در زیر نور خورشید تلولو خاصى پیدا کرد و ناگهان دکان پینه دوز را به رنگ طلایى در آورد شیخ بهایى بعد از این کار به سرعت عازم خروج از مغازه شد و در همان حال خطاب به پیرمرد گفت: پینه دوز ، من مشته تو را تبدیل به طلا کردم آن را بازار طلافروش‏ها ببر و بفروش و بقیه عمر را به راحتى بسر ببر. شیخ بهایى هنوز قدم از دکان بیـرون نگذارده بود که ناگهان صدایى او را برجاى نگاه داشت. این صداى پیرمرد بود که مى ‏گفت: اى شیخ بهایى اگر تو مشته مرا با گرفتن در دست تبدیل به طلا کردى من آن را با نظر بصورت اولش در آوردم ! شیخ بهایـى به سرعت برگشت و به مشته نگریست و دید مشته دوباره تبدیل به فولاد شده است ، دانست که آن پیـرمرد به ظاهر تنگدست و بى سواد از اولیاءلله و مردان خدا بوده و علم و دانشش به مراتب از او بیشتر است و نیازى به مال دنیا ندارد. لذا روى این اصل با خجالت و شرمندگى پیش رفت و دست پینه دوز را بوسید و غذر بسیار خواست و بدون درنگ از مغازه خارج شد.
از آن به بعد هر گاه از جلو دکان پیرمرد رد مى ‏ش د، سرى به علامت احترام خم کرده و با شرمندگى مى‏ گذشت! 

تاریخ : چهارشنبه 25 آذر 1394 | 11:30 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن
امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:

آفرین به شیعیان ما که در زمان غیبت قائم ما ، به دوستی ما ، چنگ زنندگانند و در

ولایت و دوستی ما و در برائت از دشمنان ما، ثابت قدمانند. آنان از ما هستند و ما

از آنانیم. آنان به پیشوایی و امامت ما خاندان راضی و خشنود شدند و ما به شیعه

بودن آنان راضی شدیم. خوشـا به حال آنان ، سـوگند به خدا! که آنان در قیامت در

مرتبه ی ما با ما هستند. 
بحار الانوار 


تاریخ : سه شنبه 24 آذر 1394 | 06:08 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید