مردان اعراف - مطالب ضرب المثل ها

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

مردان اعراف - مطالب ضرب المثل ها ...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)
ﻧﻘﻞ گردیده: 
ﺷﯿﺦ ﺍﻟﺮﺋﯿﺲ ﺍﺑﻮﻋﻠﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺳﻔﺮﺵ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪ، ﺍﺳﺐ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺴﺖ ﻭ ﮐﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ سفره ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩ ﻧﻬﺎﺩ ﺗﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺨﻮﺭﺩ. ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯿﻪ ﺧﺮ ﺳﻮﺍﺭ، ﺁﻧﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪ. ﺍﺯ ﺧﺮﺵ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺧﺮِ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﺍﺳﺐ ابوعلی سینا ﺍﺑﻮﻋﻠﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﺑﺴﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺎﻩ ﺷﺮﯾﮏ ﺍﻭ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻧﻬﺎﺩ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﯿﻨﺪ.
ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ: ﺧﺮ ﺭﺍ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﺍﺳﺐ ﻣﻦ ﻣﺒﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻡ ﻟﮕﺪ ﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺑﺸﮑﻨﺪ.
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺁﻥ ﺳﺨﻦ ﻧﺸﻨﯿﺪ، ﺑﺎ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﻧﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺸﺖ، ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺍﺳﺐ ﻟﮕﺪﯼ ﺯﺩ.
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ: ﺍﺳﺐ ﺗﻮ ﺧﺮ ﻣﺮﺍ ﻟﻨﮓ ﮐﺮﺩ.
ﺷﯿﺦ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻻﻝ ﻇﺎﻫﺮ ﻧﻤﻮﺩ. 
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺎﻥ ﮐﺸﺎﻥ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺮﺩ.
ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ. ﺷﯿﺦ ﻫﻢ ﭼﻨﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ.
ﻗﺎﺿﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﻻﻝ ﺍﺳﺖ .........؟
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻻﻝ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻻﻝ ﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺧﺮ ﻣﺮﺍ ﻧﺪﻫﺪ، ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾن، ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ....
ﻗﺎﺿﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ ....... ؟
روستایی جواب داد، بله او بمن گفت: ﺧﺮ ﺭﺍ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﺍﺳﺐ ﻣﻦ ﻧﺒﻨﺪ ﮐﻪ ﻟﮕﺪ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺑﺸﮑﻨد....
ﻗﺎﺿﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺍﻧﺶ ﺷﯿﺦ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﮔﻔﺖ.
ﺷﯿﺦ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﮔﻔﺖ، ﮐﻪ ﺯﺍﻥ ﭘﺲ ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﻣﺜﻞ ﮔﺸﺖ: ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺑﻠﻬﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﺳﺖ.

تاریخ : جمعه 5 مرداد 1397 | 10:39 ق.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

Image result for ‫قوز بالا قوز‬‎


ریشه تاریخی ضرب المثل قوز بالاقوز

فردی به خاطر قوزی که بر پشتش بود خیلی غصه می خورد. یک شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال کرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر آتشدان حمام که رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نکرد و رفت تو. سر بینه که داشت لخت می شد حمامی را خوب نگاه نکرد و ملتفت نشد که سر بینه نشسته. وارد گرمخانه که شد دید جماعتی بزن و بکوب دارند و مثل اینکه عروسی داشته باشند می زنند و می رقصند. او هم بنا کرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی کردن. درضمن اینکه می رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید که آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد.
از ما بهتران هم که داشتند می زدند و می رقصیدند فهمیدند که او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش که او هم قوزی بر پشتش داشت، از او پرسید: «تو چکار کردی که قوزت صاف شد؟» او هم ما وقع آن شب را تعریف کرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده اند خیال کرد که همین که برقصد از ما بهتران خوششان می آید. وقتی که او شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی کردن، از ما بهتران که آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش آن وقت بود که فهمید کار بی مورد کرده، گفت: «ای وای دیدی که چه به روزم شد ـ قوزی بالای قوزم شد!»


تاریخ : پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 | 04:28 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

اصطلاح «بزنم به تخته» یا «بزن به تخته» اشاره به نوعی خرافه دارد که فردی برای دوری از بدشگونی قضا و قدر و یا دور شدن از چشم و نظر بد به تکه‌ای چوب یا تخته می‌زند.....

در گذشته در بسیاری از مناطق دنیا مردم بر این اعتقاد بودند که خداوند درون درخت زندگی می‌کند. با این وصف درخت برای آ‌ن‌ها از ارزش بالایی برخوردار بود. به همین خاطر بت‌های خود را چوبی می‌ساختند و وقتی که به مشکلی بر می‌خوردند، به آن درخت دست می‌زدند و یا به بت‌های چوبی‌شان ضربه می‌زدند تا به قول خودشان خدا را بیدار کنند و از او بخواهند تا ایشان را در برابر سختی‌ها و مشکلات و بلایا مراقبت نماید. از این رو امروز هم مردم به شکلی خرافی برای دورماندن از اتفاقات بد و چشم‌زخم، به چوب و تخته‌ای می‌زنند تا به این طریق آن بلا را از خود دور کنند. 

تاریخ : یکشنبه 5 فروردین 1397 | 05:59 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات