مردان اعراف - مطالب حضرت سکینه و رقیه(س)

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

مردان اعراف - مطالب حضرت سکینه و رقیه(س) ...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

السلام علیک یا بنت الامام ، یا اخت الامام و یا عمة الامام یا حضرت رقیه

شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها را تسلیت عرض می نمایم.

دختری کوچک ، اما بزرگی بزرگ زاده

بنا بر ذکر برخی کتب تاریخی روز پنجم صفر، روز شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها دختر سه یا چهار ساله امام حسین علیه السلام است. در برخی کتب تاریخی آمده است: یزید لعنت الله علیه ، اهل بیت علیهما السلام را در محلى خرابه‌ گونه جاى داد در حالى که زنان خاندان نبوت و اهل بیت طهارت ، جریان شهادت حسین علیه‏ السلام و اهل بیت و یارانش را از کودکان مخفى نگاهداشته و مى‏ گفتند پدرانشان به مسافرت رفته ‏اند ، و این جریان ادامه داشت تا این که یزید لعنت الله علیه اهل بیت را در سراى خویش جاى داد.
امام حسین علیه ‏السلام دخترى خردسال داشت که چهار سال از عمر مبارکش مى ‏گذشت ، شبى از خواب پرید در حالى که سخت پریشان به نظر مى‏ رسید و جویاى پدر شد! و پرسید: پدرم کجاست که من هم اکنون او را دیدم.
بانوان حرم چون این سخن را از او شنیدند، گریستند و کودکان دیگر نیز ناله و زارى سر دادند. چون صداى شیوه و گریه آنان بلند شد، یزید از خواب بیدار شد و پرسید: این گریه و زارى از کجاست؟ پس از جستجو ، یزید را از جریان باخبر کردند ، یزید گفت: سر پدرش را نزد او ببرید!
آن سر مقدس را در زیر سرپوشى قرار داده در مقابل او نهادند.
کودک پرسید: این چیست؟ 
گفتند: سر پدرت حسین (علیه السلام) است. 
دختر امام حسین علیه ‏السلام سرپوش را برداشت و چون چشمش به سر مبارک پدر افتاد ناله ‏اى از دل کشید و بی تاب شد و گفت: اى پدر! چه کسى تو را به خونت زنگین کرد؟! 
چه کسى رگ‌هاى تو را برید؟! اى پدر! چه کسى مرا در کودکى یتیم کرد؟! اى پدر! بعد از تو به چه کسى دل ببندم؟! چه کسى یتیم تو را بزرگ خواهد کرد؟! اى پدر! انیس این زنان و اسیران کیست؟! اى کاش من فدایت شده بودم! اى کاش من نابینا شده بودم! اى کاش من در خاک آرمیده بودم و محاسن به خون خضاب شده تو را نمى‌دیدم!
آنگاه لب کوچک خود را بر لب‌هاى پدر نهاد و گریه شدیدى کرد و از هوش رفت! هر چه تلاش کردند، به هوش نیامد، و این عزیز حسین علیه ‏السلام در شام به شهادت رسید. (
نفس المهموم


تاریخ : سه شنبه 26 آبان 1394 | 06:08 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات