مردان اعراف - مطالب لقمان حکیم

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

مردان اعراف - مطالب لقمان حکیم ...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)
 
احادیث امام رضا علیه الاف التحیة و ثنا 
الرضا عن اللّه ، ابن أبى الدنیا ـ به نقل از سعید بن مُسیَّب ـ :
لقمان به پسرش گفت: «[بكوش تا] هیچ كار خوش آیند و ناخوش آیندى براى تو پیش نیاید ، مگر این كه در باطن خود ، آن را خیرى براى خوش بشمارى» . 

پسر لقمان گفت: به این سفارش تو نمى توانم عمل كنم ، مگر بدانم كه مطلب ، همان گونه است كه گفتى . 
لقمان گفت: اى پسرم! همانا خداوند عز و جل پیامبرى را مبعوث كرده است. بیا تا پیش او برویم كه بیان آنچه برایت گفتم نزد اوست. پسر لقمان گفت: ما را پیش او ببر. لقمان و پسرش هر كدام سوار بر الاغ جداگانه به راه افتادند و هر چه زاد و توشه لازم داشتند با خود برداشتند. روزها و شب ها راه رفتند تا به غارى رسیدند و خود را براى سفر به درون آن غار ، مهیّـا كردند. داخل غار شدند و به اندازه اى كه خـداوند خواسته بود در آن راه رفتند، تا این كه از غار بیرون آمدند، در حالى كه روز بالا آمده بود و گرما شدّت گرفته بود و آب و توشه تمام شده بود، الاغ ها را ایستاندند. لقمان و پسـرش پیاده شدند و الاغ ها را از پشت سر ، به سرعت راندند. وقتى لقمان جلو را نگاه كرد ، دید سیاهى و دودى ، از دور پیداست. پیش خود گفت: سیاهى، درخت است و دود هم آبادى و مردم. 
در حالى كه در حركت بودند ، پاى پسر لقمان ، روى استخوان تیزى رفت . استخوان ، از كف پا فرو رفت و از بالاى آن بیرون آمد. پسر لقمان ، بى هوش به زمین افتاد . لقمان ، وقتى متوجّه شد كه پسرش به زمین افتاده، به سویش پرید و او را به سینه اش چسباند استخوان را با دندان هایش بیرون آورد و دستارى را كه همراه داشت، پاره كرد و به پاى او پیچید. سپس به چهره پسرش نگریست . چشمانش پر از اشك شد و قطره اى از اشكش بر چهره فرزندش افتاد. پسر متوجّه اشك پدر شد و دید كه پدرش گریه مى كند. گفت: پدر جان! دارى گریه مى كنى و با این حال مى گویى: این براى تو خیر است؟! چه طور این برایم خیر است ، در حالى كه تو مى گریى؟ در حالى كه آب و غذا تمام شده و من و تو ، در این جا مانده ایم؟ اگر بروى و مرا رها كنى ، تا زنده اى در غم و اندوه به سر مى برى و اگر با من بمانى ، هر دو مى میریم. پس چه طور این برایم خیر باشد ، در حالى كه تو مى گریى؟ 


لقمان گفت: گریه ام ـ اى پسرم! ـ از آن روست كه من دوست دارم همه دنیایم را فداى تو بكنم ؛ من پدرم و دلِ پدر نازك است. اما اینكه گفتى : چطور این كار برایم خیر است؟ شاید آنچه از تو دور شده ، بزرگتر از این بلایى باشد كه بدان گرفتار آمده اى و شاید آنچه بدان گرفتار شده اى ، آسان تر از آن باشد كه از تو دور شده است. 

لقمان ، در این حال كه با پسرش حرف مى زد ، بار دیگر جلوى خود را نگاه كرد ؛ ولى آن دود و سیاهى را ندید و پیش خود گفت: مگر آن جا چیزى ندیدیم؟ و گفت: حتما دیدم ؛ ولى شاید خداوند ، براى آنچه دیدم ، چیز تازه اى پیش آورده باشد.!
در همین فكر بود كه جلوى خود را نگاه كرد، دید شخصى سوار بر اسب ابلق به طرف او مى آید و لباس سفید و دستار سفیدى دارد كه هوا را صاف و روشن مى كند. پیوسته با گوشه چشم به او نگاه مى كرد تا این كه نزدیك شد ؛ ولى از او پنهان شد. سپس فریاد زد و گفت: آیا تو لقمانى؟ 
گفت: «آرى» . 
گفت: حكیم تویى؟ 
گفت: چنین مى گویند ، و پروردگارم مرا چنین وصف كرده است . 
گفت: این پسر سفیه تو ، چه مى گوید؟ 
گفت: اى بنده خدا! تو كیستى كه من سخن تو را مى شنوم ، ولى روى تو را نمى بینم؟
گفت: من جبرئیل هستم . مرا كسى جز فرشته مقرّب و پیامبر مرسَل نمى بیند. اگر این نبود ، مرا مى دیدى. این پسر سفیه تو ، چه مى گوید؟ 
لقمان پیش خود گفت: اگر تو جبرئیلى ، خودت به آنچه پسرم گفته ، آگاهى. 
جبـرئیل علیه السلام گفت: من وظیفه اى نداشتم جز این كه شمـا را حفظ كنم ، با من بیایید. پروردگارم بمن فرمان داد كه این شهر و اطراف آن را و هر چه را در آن است، فرو برم. آنگاه مرا خبر كردند كه شما مى خواهید به این شهر بیایید.از این رو از خدا خواستم كه هر طور خود اراده مى كند ، شما را از برخورد با من باز دارد . پس خداوند عز و جل شما را با آنچه پسرت بدان گرفتار شد، از برخورد با من بازداشت و اگر آن گرفتارىِ پسرت نبود ، شما را هم با دیگران فرو مى بردم . 
سپس جبرئیل علیه السلام به پاى پسر لقمان دست كشید ، او به پا خاست ، و به ظرف غذا دست كشید، پر از غذا شد ، و به ظرف آب دست كشید، پر از آب شد . سپس آن دو و الاغ هایشان را حمـل كرد و مانند پـرنده پروازشان داد تا به خانه اى رسیدند كه چند شبانه روز بود از آن خارج شده بودند.




تاریخ : جمعه 20 آذر 1394 | 01:21 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات