مردان اعراف - مطالب شیخ بهایی

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)

مردان اعراف - مطالب شیخ بهایی ...و بینهما حجاب و على الأعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم و نادوا أصحاب الجنة أن سلام علیکم لم یدخلوها و هم یطمعون.(اعراف/49 -46)
در کشکول شیخ بهایی آمده است:
عارفـی می گوید: که روزی دزدان قافله ما را غارت کردند، پس نشستند و مشغول طعـام خوردن شدند. یکی از آنهـا را دیدم که چیـزی نمی خورد به او گفتم که چرا با آنها در غذا خوردن شریک نمی شوی؟ 
گفت: من امروز روزه ام. 
گفتم: دزدی و روزه گرفتن عجب است. 
گفت: ای مرد! این راه، راه صلح است، که با خدای خود وا گذاشته ام، شاید روزی سبب شود و با او آشنا شدم. 
آن عارف می گوید که سال دیگر او را در مسجد الحرام دیدم که طواف می کند و آثار توبه از وی مشاهده کردم؛ رو به من کرد و گفت: دیدی که آن روزه چگونه مرا با خدا آشنا کرد.

ما هم راه بازگشت و توبه را باز بگذاریم و همه پلهای پشت سر خود را خراب نکنیم، هم با خدا و هم در قبال خلق خدا.


متن تبریک عید نوروز ۹۵

روزی مردی با عیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده ای قرار داشت.در آن حال، سائلی به در خانه آمد و آنها او را مایوس کردند. 
اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد و زنش را طلاق داد،و آن زن شوهر دیگری اختیار کرد.  روزی شوهر با او غذا می خورد و مرغ بریانی نزد ایشان بود که ناگاه سائلی به در خانه آمد. ان مرد به عیـالش گفت: این مـرغ را به این سائل بده. آن زن چون مـرغ را نزد سائل برد، دید، شوهر اولش است؛ مـرغ را به او داد و گریان برگشت. شوهـر از سبب گریه اش سـوال کرد؛ زن گفت: سائل، شوهر سابق من بود و قصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد. 
شوهرش گفت: والله آن سائلی که محرومش نمودید،من بودم!

تاریخ : پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 | 12:52 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات
به بهانه سالروز رحلت بهاءالدین محمد بن حسین عاملی ، معروف به شیخ بهایی

بهاءالدین محمد بن حسین عاملی ، معروف به شیخ بهایی (زادهٔ ۸ اسفند ۹۲۵ خورشیدی در بعلبک، درگذشته ۸ شهریور ۱۰۰۰ خورشیدی در اصفهان) حکیم، فقیه، عارف، ریاضیدان، منجم، شاعر، ادیب، مورخ و دانشمند نامدار قرن دهم و یازدهم هجری؛ که در دانش‌های فلسفه، منطق، هیئت و ریاضیات تبحر داشت. 

مهارت وی در ریاضی و معماری و مهندسی معروف بوده و از مهمترین خدمات شیخ بهایی در رونق بخشیدن به شهر اصفهان تعیین سمت قبله مسجد شاه اصفهان است. این قبله‌یابی که با استفاده از ابزارهای آن زمان صورت پذیرفته هفت درجه با جهت واقعی قبله اختلاف دارد. تقسیم آب زاینده رود به محلات اصفهان و روستاهای مجاور رودخانه، ساخت گلخن گرمابه‌ای است که هنوز در اصفهان مانده معروف به حمام شیخ بهایی و طراحی منار جنبان اصفهان که هم اکنون نیز پا برجاست به او نسبت داده می‌شود. همچنین طرح‌ریزی کاریز نجف آباد-اصفهان است که به نام قنات زرین کمر، (یکی از بزرگترین کاریزهای ایران) و معماری مسجد شاه اصفهان و مهندسی حصار نجف و شاخص تعیین اوقات شرعی (ساعت آفتابی در مغرب مسجد شاه) را به او نسبت می‌دهند. بنا به روایتی شیخ بهایی را احتمالاً بنیانگذار تهیه نان سنگک، حلواشکری و فرنی می‌دانند.

محل دفن ایشان در کنار آرامگاه علی‌بن موسی‌ الرضا جنب موزه آستان قدس می باشد.



تاریخ : پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 | 12:13 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

شیخ بهایى روزى از بازار اصفهان می‏ گذشت، در یک گوشه دور افتاده بازار توى یک مغازه کوچک و رنگ و رو رفته که نور باریکى از سقف آن به داخل دکان مى ‏تابید و در و دیوارش را روشن مى ‏ساخت، ناگهان چشمش به پیـرمردى افتاد که عمـرش بیش از 90 سال مى‏ گذشت و در آن حال مشته سنگینى بدست داشت و مشغول کوبیدن به تخت گیـوه بود . شیخ بهایـى با دیدن پیرمرد دلش به حال او سوخت و به داخل مغازه رفت و از پیرمرد پرسید: تو چـرا در جوانى اندوخته و پس اندازى براى خود گِرد نیاوردى تا در سن پیرى مجبور به کار کردن نباشى؟ 
پیرمرد سرش را از روى گیوه برداشت و نگاه نافذش را بر روى شیخ بهایـى انداخت ولى چیـزى نگفت. شیـخ دست پیش برد و مشته را از دست پیـرمرد گـرفت و با علمـى که داشت آن را تبدیل به طلا کرد و بعد زیر نورى که از سقف به روى پیشخوان مى‏ تابید جلو پینه دوز گذاشت. مشته فولادى سنگین وزن که در آن لحظه تبدیل به طلا شده بود در زیر نور خورشید تلولو خاصى پیدا کرد و ناگهان دکان پینه دوز را به رنگ طلایى در آورد شیخ بهایى بعد از این کار به سرعت عازم خروج از مغازه شد و در همان حال خطاب به پیرمرد گفت: پینه دوز ، من مشته تو را تبدیل به طلا کردم آن را بازار طلافروش‏ها ببر و بفروش و بقیه عمر را به راحتى بسر ببر. شیخ بهایى هنوز قدم از دکان بیـرون نگذارده بود که ناگهان صدایى او را برجاى نگاه داشت. این صداى پیرمرد بود که مى ‏گفت: اى شیخ بهایى اگر تو مشته مرا با گرفتن در دست تبدیل به طلا کردى من آن را با نظر بصورت اولش در آوردم ! شیخ بهایـى به سرعت برگشت و به مشته نگریست و دید مشته دوباره تبدیل به فولاد شده است ، دانست که آن پیـرمرد به ظاهر تنگدست و بى سواد از اولیاءلله و مردان خدا بوده و علم و دانشش به مراتب از او بیشتر است و نیازى به مال دنیا ندارد. لذا روى این اصل با خجالت و شرمندگى پیش رفت و دست پینه دوز را بوسید و غذر بسیار خواست و بدون درنگ از مغازه خارج شد.
از آن به بعد هر گاه از جلو دکان پیرمرد رد مى ‏ش د، سرى به علامت احترام خم کرده و با شرمندگى مى‏ گذشت! 

تاریخ : چهارشنبه 25 آذر 1394 | 11:30 ب.ظ | نویسنده : قلب منیب | نظرات